|
ادبیات-شعر-فلسفه
|
باز
جویی روان و سبزه و کنار...
و من گل نبودم
که سرخی آبدار را کشیده زدی
شمس افق هام
در سجده گاه صبح گاهی دور پرپر شد
و " زن " تردیدی من
در جوراب های پاییزی ام گم !
من ماندم و تبریز
وتکلیف جناب مثنوی
در میدان تیر
حالا نگو این دست ها
دستگیر می شوند
قطار قصه به خانه نرسید
و مادرم
از سرطان سوت شد..
رسیده بود به :
شش نفر از دوستان کودکی ؟
از مردها چیزی نمانده بود
جز بوی دهان سیگار
که اول شب دود شد
گفتن برای من چیزی نداشت
من
تاجایی که می شد مرده بودم
وشادی روشنی سرنوشتم را کبریت می کشید
نوری نبود
وبرگه های موازی
انقطاع نمی یافت.
باز
جویی روان شده بود در برابرم
و درخت ها به سرعت مداد می شدند
دلم کلاغ می خواهد
دلم کلاغ می خواهد
تا زودتر
حقیقت این ماجرا به انتها برسد
......
فردا
صبح شده است
و حتمن پیرتر شده ام.
در بند! فروردین نود و یک

درمن كه ميوزي
همهي شهر ساكت است.
مرگ از جنوب شرقي اين استكان زرد
باد باد ميشود..
اشكال مسخره از فرستنده بود
لطفن به گيرندههاي خود دست بزنيد
حالا دست ، دست، دست
عروس
تصوير دودي
بادبادكي زخمياست
كه نخ ميكشد
مادرانه در برابر رويداد.
آه از تلاطم افتاده است
بعدها
به سمت موج نيا
در مسير من
يكصد هزار ثانيه انبار ميشوند
ساعت كجاست؟
انگشتهايم را آويزان ميكنم
و خون از صندلي جدا نميشود.
:پيراهن هاي لخت خط خطي !
من را به هوس نيندازيد
من مصرف شدهام
رگ به به رگ ميشود مردمك
و حس ساير قسمتها.
نامت پيدا نيست
هنگام شب
در من كه نميوزي
همهي شهر ساكت نيست !!
همدان-بهمنماه90
سخنراني براي بلندگوها
الف)
آقايان اجازه بدهيد !
ميخواهم تا دير نشده
شكمي سير سفركنم برايتان :
اين بلندگوها...
شال و كلاه هم كه نپوشند
كفش دروغشان داغ كه ندارد
روي پيشانيشان هم " خال هندي " نميدرخشد
حالا....
تو هي بيا سر چهارراه
پشت روزنامه خودت را قايم كن
نسكافه بنوش
و بلندتر تا آزادي انقلاب كن !!
كسي تو را آنسويي نميخواند.
ب )
: پشت سر مرده كه حرف نميزنند
من
عكس زنده بودن را پاره كردهام
پاييز هم بيايد
كارنامه صفر است.
دوچرخه نخواستم
پياده دود ميشدم در برابر عبارت:
" ميخواهم بالا بكشم از ماه ... "
نه كه عرضه ندارم
از تو... از خودم بالا ميكشم.
تا نمرهها بيست شوند.
ج )
هي آقا
بلند هم كه نگويم
كوتاه قد نيستم آنقدر كه
شبيه هيچ شبحي نباشم.
تقويمها روي ضامناند
من شليك شدهام از سوراخ ترس.
كوتاه و مختصر:
دوستت دارم
دوستت دارم
مدام ميگويي.
بابا..... كدام جمعه جدايي را ني زدي
و من كه مولوي نبودم
با چترهاي پاره و كشكولهاي پير
سرزمين مرا بمبها واكس زدهاند
حالا تو هي
دراز دراز مترها را خيابان ميكني ؟؟
د )
زدن زدن است
خوردن ... اما نع !
چه موشكي گلويت را دوره كند
چه برادر كوچكت ( بلند بلند)،
تابلوي تبليغ دشمنات شود.
خيلي ببخشيد
۶۱ را ۶۷ بار
در سوراخ موش صلح كردن
بستن هرچه سالگرد و چهلم
ابراز انزجار شكمهاي طولاني....
من نميتوانم
من زاده نميشوم
من.................
چ )
پايان سخنراني
آمبولانسهاي بيكار
قبرستان ماشينها !!!
قسمی که خوردی
در گلوت گیر کرد.
تف شدی
درست وسط این ساعت
کابوس نخورده بود
پیراهن خواب گشادت !
تا تنگی دکمه را برهنه کنی .
حضور ارتفاع
از برج افتاد
و تو... زیر باران اشک هام له شدی
نه از خوردن بود
نه از بالا آمدن
استمنایی طولانی
حول محور چشم هات گیر کرده بود
وقتی تصمیم گرفتی
بریده ی روزنامه ام کنی
آویزان
برای نظافت توالت!!
زیر میزها
برای آزادی مزخرف اتصال
به تمام تلفن های جهان زنگ زدی
آه..
لکه های بسیار
در دستمال سفید بوسه
از پریشان گردی شب که برگشتی
نقاط چرب شب را
در سوراخ سفید کننده ی
استغاثه
پاک کن
تا قسمت در گلوی اتاقت
خوبتر بخوابد.

زندگي
اميد
خوشبختي....همين؟
مرده در من سالهايي پيش از اين
مرده در من مردكي ساعت به دست
اندكي از عكس او در قاب هست
بيست و چندين سال روي فصل دار
نقش عزراييل ميزد در بهار
روز هفتم بود.. شايد هم نبود
خلقت يه مشت سگهاي كبود...

اصلا
به من چه كه بچهي جنگم
اسير قرمز و آژير.
به من چه كه معتادم
شاخ به شاخ زرورق و سرنگ
به من چه كه.....
من بد زماني انداخته شدم.
تقصير از ارتفاع نبود
كمر بابا ترس كرده بود
مادرم را كه تانكها حامله بودند
" تولستوي "
زير صلح را خيس كرده بود
و من كه من نبودم
با همه آشتيام
در مسافت گلوله و اجبار.
" يك "
خوردهام به سنگ سال محيط
و اين تن لش
كه اجساد متعفني دورهاش كرده اند.
غلط كه نكرده
غلت ميزنم
به راست راست
وچپ چپ... .
" دو "
خوردهام.
كم كم است
اما در چشمها هر چه خوبتر بنگري
شاهزادهاي سفيد
خواب را برايت لا لا ميكند
و...
هي شب كه ستاره بپاشد
روي آسمان رويايي فردا.
" دو و يك "
دانههايي پر از ستاره
روي شانههايي كه بوي گند ميدهند
ميرقصي با گلولههاي اين بسته
دست ميزني
به نوك بادبادكي
كه قهوهايي مشمئز كنندهاي
به سال خوردهگي درجههات تف ميكند.
حالا رسيدهاي - به
" دو و يك و يك "
" و يك و يك و دو ".
پاها كه لاغر است
آرزوهايت را در دامن گشاد ببند
كمربند
كبريت
و ريتمهاي مختلف از جهات مختلف :
-- رقص لوراز --
بر حاشيهي اين قبر
از ماسك خبري نيست
تنها سگ روي پاهايش ترانهي
پارس... يا فارس.. ميخواند.
خداي من پشت اين شعر
مردي غلت ميزند
كه استخواني گردنش
روي هلال طناب سيل ميشود...
حالا كه آهك به لب زدهاي
پشت آبي اين زرورق
خوشبختي را دانه دانه ميل كن
يكي دو تا ديگر
در رقص عرق در محيط رقص
رقص لوراز.

گر كار ما
كارگر شود
كارخانهها
از نكبت كثيف توليد پاك ميشوند.
چرخ را
كسي كه آفريد
از دايره خبر نداشت
پشت سرت كه بيايم
تا ابد مرا نخواهي يافت.

پدر..!
درآوار گرگ زدن پلك ميشويم
در آستانهي هرويين و الكل .
رگ ها را اگر بخواني
پشت تا پشت مرداد
تنها تويي كه زندهاي.
.....نه ولادميرم نه فريدون . اما تو هم كه نشدم .خمار و عليل روي
مهتابي اين شبانه كه سالهاست از جناب تو پيداست شعر
ميشوم . مردادماه كه سنجاق ميشوي روي ساعت رفتن ، فراز آن
روز را كنار تو پيدا ميكنم :مثه یه دولوي پيك ما هم تو ورق شعر رو
اومديم و گر نه زندگي خيال باطلي بيشتر نبود...وتو هنوز رفتهاي به
نظر وليك ما در خون خود شناوريم گرفتار امامزاد و طاهر.
يادت گرامي.