شعر

 

 

 

لا به لاي خيابان

زن شد

بعد دست‌گير

پدري‌كه عصا مي‌خورد

در آبي نابينا

كودك زاييد

و در بند 2 متادون

به بازگشت به سوي او.

حالا كجا سر كنم

لال‌اي كودكي‌ام را

كه از مصر تنت بالا مي‌كشد

 دلم بروجرد مي‌خواهد

لحظه‌ايي كه تولدم را عقب بياندازد

ميدان تختي

كه غيرت كند

 در برابرگشادي كلاه.

باران اين جمله

در پله‌ي موها سنجاق مي‌خورد

 و چين رنگي ‌اش

تاب افراشته‌ي  صابون .

من بزرگ نمي‌شوم

 

وطن هم

ياد بي خودي‌است

كه نمي‌دانم كجاست.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393ساعت 17:59  توسط مجید رعایایی  | 

 

مجموعه شعر جدیدی از شاعر و نویسنده ی هم سرزمین مان

علی رضا نوری

توسط نشر پاریس منتشر گردید :

 


 

 آثار دیگری از این هنرمند :

 

 

 

 


برچسب‌ها: علی رضا نوری, کتاب شعر
+ نوشته شده در  جمعه دهم بهمن 1393ساعت 1:25  توسط مجید رعایایی  | 

 

 

 

از من

به زبان تزريق

خون بازي كن

با سال‌هاي دود‌ي‌ام

كه در ديماه‌ي داغ مچاله شد .

از گدايي براي چشم‌هايت

كه عينك مي‌خواند

خسته‌ام.

 

كتاب‌ها

براي دو خط

قطار شدند

و زباله‌ها در تجمع شب ،غذاي روز.

با من

از اندوه

دست‌ مزده‌هاي

خورده شده حرف بزن

از اجتماعي كه تامين ندارد.

پدر مرده

در انتشار سفره‌اي بي رونق

زنده نمي‌شود

و بيداري كلاهي نيست

كه از سر بر داري...

من خواب كودكي هستم

كه باران

 عروسك نداشته‌اش را خيس مي‌كند

و زني

كه در دار مكافات فرش مي‌كارد.

 

به دست‌هاي تو تكيه‌ايي نيست

به استخوان‌هايم

مشغول‌ام باش .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 22:23  توسط مجید رعایایی  | 

 

 

سر پل

ايستاده‌ام.

ذهاب گيسوي تو

معبد دل‌تنگي‌ام را رنگ مي‌خورد.

انار دانه شده

وسط گلوي پري

وجمعه‌هاي بازار

در چاه لذت تو.

بوي گند مي‌دهد شعر فواحش

وگرمي اين تخت

زير زانوهاي بي صورت تا مي‌خورد

منطقه امن نيست

سربازها كافور مي‌جوند

و درازناي انگشت‌ها

انتهاي بيني را هدف گذاشته‌اند

سر پل ايستاده‌ام

و رفتنم

يكي يكي طول مي‌كشد.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 18:44  توسط مجید رعایایی  | 

 

يا ستار

بهشتي اين چنين تلخ

در كفن كوتاهت جا نمي‌شد

بايد بلند‌تر مي‌گرفتيم

قواره‌ي پرنده را.

اين هوا

فقط آب خنك مي‌خواست

و قرمه سبزي رضي الله

تا برابر زخم‌هايت شور بزند.

يا ستار

بهشتي پر از پري

ور پريده بود

شايد فكر كردي

بيشتر مي‌مردم !

هنگام كه بند دست‌هام

از صندلي تنهايي آويزان بود ؟

وقفس‌هاي اتفاقي

موضوع كارگري‌ام را پينه مي‌بست.

بهشت صبحانه خورده بود

بهشت نهار را نع!

و طبق معمول

خداي سيزده آبان

عزراييل قي مي‌كرد..

 

من مانده‌ام با حسرت

و كمك خرجي پدر نداشته‌ي مان

با پنج قسمت كبودي رايگان.

حسرت‌ام

از دكمه‌هاي باز نشده و

دوچرخه‌ي نداشته ...

از نگراني سفره‌ي خالي

و شرم

خريد سيب‌هاي مچاله از بازار.

ترديد بهشت من

اجبار انتقال

از قرنطينه به بند ۲ بود

و رد شدن از فجر چشم‌هايت

پشت عيب پوشي چادر

روي اندك زيبايي زخم‌ات .

 

يا ستار

بهشتي مظلوم

قبر صليبي‌ام را مور مي‌خورد

وحضرت كهريزك عليه‌السلام

عدالت.....

و بهشتي ديگر

در نطفه‌ي نداشته‌ي مان تير مي‌كشد.

 

                                                              آبان۹۱- همدان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 16:0  توسط مجید رعایایی  | 

درود و بعد...

از الزامات شاعری - شاعری را می گویم نه چیز دیگر - حبس و در بند بودن است . دربند چه چیزی باشی را خوبتر می دانیم. هر چند تو ( داخل ) باشی یا بیرون خیلی فرقی نمی کند .این قفس با چند ضلع بیشتر یا کمتر سرنوشت تقلبی همه ی ماست. و این که از دوستانی که این مدت همواره خانواده ام را حمایت کردند سپاس گزارم.حالم بد نیست فعلن فلج روی صندلی چرخدار زندگی رو بیتوته می کنم.

تا بعد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 17:37  توسط مجید رعایایی  | 

 

 

باز

جویی روان و سبزه و کنار...

و من گل نبودم

که سرخی آبدار را کشیده زدی

شمس افق هام

در سجده گاه صبح گاهی دور پرپر شد

و " زن " تردیدی من

در جوراب های پاییزی ام گم !

من ماندم و تبریز

وتکلیف جناب مثنوی

در میدان تیر

حالا نگو این دست ها

دستگیر می شوند

قطار قصه به خانه نرسید

و مادرم

از سرطان سوت شد..

رسیده بود به :

شش نفر از دوستان کودکی ؟

از مردها چیزی نمانده بود

جز بوی دهان سیگار

که اول شب دود شد

گفتن برای من چیزی نداشت

من

تاجایی که می شد مرده بودم

وشادی روشنی سرنوشتم را کبریت می کشید

نوری نبود

وبرگه های موازی

انقطاع نمی یافت.

باز

جویی روان شده بود در برابرم

و درخت ها به سرعت مداد می شدند

دلم کلاغ می خواهد

دلم کلاغ می خواهد

تا زودتر

حقیقت این ماجرا به انتها برسد

......

فردا

صبح شده است

و حتمن پیرتر شده ام.

 

 

                                          در  بند! فروردین نود و یک

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 16:35  توسط مجید رعایایی  | 

 

 

درمن كه مي‌وزي

همه‌ي شهر ساكت است.

مرگ از جنوب شرقي اين استكان زرد

باد باد مي‌شود..

اشكال مسخره  از فرستنده بود

لطفن به گيرنده‌هاي خود دست بزنيد

حالا دست ، دست، دست

عروس

تصوير دودي

بادبادكي زخمي‌است

كه نخ مي‌كشد

مادرانه در برابر رويداد.

آه از تلاطم افتاده است

بعدها

به سمت موج نيا

در مسير من

يكصد هزار ثانيه انبار مي‌شوند

ساعت كجاست؟

انگشت‌هايم  را آويزان مي‌كنم

و خون از صندلي جدا نمي‌شود.

 :پيراهن ‌هاي لخت خط خطي !

من را به هوس نيندازيد

من مصرف شده‌ام

رگ‌ به به رگ مي‌شود مردمك

و حس ساير قسمت‌ها.

نامت پيدا نيست

هنگام شب

در من كه نمي‌وزي

همه‌ي شهر ساكت نيست !!

                                                                                                                           همدان-بهمن‌ماه90

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:12  توسط مجید رعایایی  | 


 

سخنراني براي بلندگوها

 

الف)

آقايان اجازه بدهيد !

مي‌خواهم تا دير نشده

شكمي سير سفركنم برايتان :

اين بلند‌گو‌ها...

شال و كلاه هم كه نپوشند

كفش دروغشان داغ كه ندارد

روي پيشاني‌شان هم " خال هندي " نمي‌درخشد

حالا....

 تو هي بيا سر چهارراه

پشت روزنامه خودت را قايم كن

نسكافه بنوش

و بلندتر تا آزادي انقلاب كن !!

كسي تو را آنسويي نمي‌خواند.

ب )

: پشت سر مرده كه حرف نمي‌زنند

من

عكس زنده بودن را پاره كرده‌ام

پاييز هم بيايد

كارنامه صفر است.

دوچرخه نخواستم

پياده دود مي‌شدم در برابر عبارت:

 " مي‌خواهم بالا بكشم از ماه ... "

 نه كه عرضه ندارم

از تو... از خودم بالا مي‌كشم.

تا نمره‌ها بيست شوند.

ج )

هي آقا

بلند هم كه نگويم

كوتاه قد نيستم آنقدر كه

شبيه هيچ شبحي نباشم.

تقويم‌ها روي ضامن‌اند

من شليك شده‌ام  از سوراخ ترس.

كوتاه و مختصر:

دوستت دارم

 دوستت دارم

مدام مي‌گويي.

بابا..... كدام جمعه جدايي را ني زدي

 و من كه مولوي نبودم

 با چتر‌هاي پاره و كشكول‌هاي پير

سرزمين مرا بمب‌ها واكس زده‌اند

حالا تو هي

دراز  دراز مترها را خيابان مي‌كني ؟؟

د )

زدن  زدن است

خوردن ... اما  نع !

چه موشكي گلويت را دوره كند

چه برادر كوچكت ( بلند بلند)،

تابلوي تبليغ دشمن‌ات شود.

خيلي ببخشيد

۶۱ را ۶۷ بار

در سوراخ موش صلح كردن

بستن هرچه سالگرد و چهلم

ابراز انزجار شكم‌هاي طولاني....

من نمي‌توانم

من زاده نمي‌شوم

من.................

چ )

پايان سخنراني

آمبولانس‌هاي بي‌كار

قبرستان ماشين‌ها !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 12:25  توسط مجید رعایایی  |